یه چند سالی میشه هوس کردم بنویسم. نمی دونم چرا به سرم زد که خاطراتم رو ثبت کنم. همیشه براش چند تا دلیل می آوردم:
1.محاسبه و مراقبه 2.تمرین نوشتن 3.خالی شدن از... 4.ثبت یادها 5. ...
ولی من شاید برای جدایی از تنهایی می نوشتم. یه چیزایی داشتم که نمی تونستم به کسی بگم، دوست داشتم بنویسم و آیندگان بخونند. برا همین یه سال، اونم نه به طور کامل، خاطراتم رو نوشتم.
یه مدتی علاقه مند به شعر شدم(البته الان هم هستم)، و شعر های قشنگ رو جمع می کردم. هر دفعه هم که خواستم شعر بگم گند زدم. دیگه بهترینش همین سپیدیه که پایین هست.
وبلاگ نویسی رو هم از وقتی دانشجو شدم، تو وبلاگ دوره 20 که برای بچه های دبیرستانمون بود، شروع کردم. بعدش چون دانشگاهم رو عوض کردم، بچه های کلاس جدیدم یه وبلاگ داشتن(همکلاسیا) که تو اون هم نوشتم. بعدش یه وبلاگ دیگه ای که هیچ وقت توش ننوشتم و آخرش هم دو نویسنده دیگرش تعطیلش کردند. یکی شد داداش کوچیکه داداش های از جنس بلور یکی دیگه هم شد کات... دوباره .
تا اینکه این وبلاگ رو طبیب، شب میلاد امام علی(علیه السلام) پارسال بهم هدیه داد و من هم فقط پسوردش رو عوض کردم و هیچ تغییر دیگه ای توش ندادم. از این قالب هم خوشم نمیاد و از اون جهتی که نه بلدم و نه وقتش رو دارم که یاد بگیرم، قرار شد معاشر یه قالب برام طراحی کنه.
این که چرا الان تصمیم گرفتم بنویسم هم بخاطر اینه که دلم برا خودم تنگ شده، البته اصرار دوستان هم بی تاثیر نبود!
از این به بعد سعی میکنم بعد از این که در مورد یک مطلب نظرات کافی داده شد، مطلب بعدی رو بگذارم. البته اگر چیزی در چنته داشته باشم.
