مرداد ماه امسال توفيق پيدا كردم برای بار دوم مشرف به سرزمين وحی شوم. اما اين بار بسيار متفاوت از قبل. اين بار در لباس دانشجو؛ قشر فرهيخته و متفكر جامعه! و در حاليكه نزديكترين فرد به من در اين سفر همسرم بود و همسفرانم، عزيزانی بودند كه لحظه لحظه حضور در سرزمين نور را برايم دلنشين می كردند؛ برادران و خواهرانم.
شايد بيشتر افرادی كه بعد از سفر حج می نگارند- علی الخصوص دانشجويان - از خاطرات خود و حال هوای پاك و لطيفی كه در آن سرزمين به آنان دست می دهد و زيبايی های معنوی اين سفر می نويسند. تعدادی نيز كه شايد مثل من هميشه به دنبال مشكلات هستند و به همه چيز نقدی وارد می كنند، از مشكلات و بعضا رفتارهای ناشايستی كه هم ميهنانمان در آن محيط پاك انجام مي دهند، اشاره ای دارند. ولی آنچه شما در اين نوشتار خواهيد خواند، چيزی بسيار متفاوت از اين هاست.
فكر می كنم بعد از 5-4 روز از حضورمان در شهر النبی(ص)، مدينه منوره می گذشت كه خواهر كوچكترم(البته از باب آنكه از اون يكی خواهرم كوچكترند والا از بنده بزرگترند!) يكی دوتا پارچه سبز و يك عطر به من داد و از من خواست كه در هنگام زيارت در اين اماكن مقدسه، اين پارچه ها و عطر را متبرك كنم. من هم آن ها را گرفتم و در تمامی اماكنی كه پا گذاشتم، اعم از محراب پيامبر،باغ بهشتی(روضه)، بقيع مظلوم و... با رعايت موارد امنيتی(اگه بری می فهمی چرا می گم رعايت موارد امنيتی) به تبرك كردن آن ها پرداختم. اين پارچه های سبز و عطر مذكور در معیت من راهی شهر خدا مکه مکرمه شدند. این همسفران بی جان من از اماکن متبرکه مکه؛ کعبه معظمه و پرده خانه خدا، حجر اسماعیل، غار حرا و... نیز تبرک جستند. روز آخر این امانتی ها را به خواهرم تحویل دادم و از او خواستم که من را نیز از این اشیایی که مدتی از این سفر مرا همراهی کرده بودند و به دست من متبرک به غبار این اماکن پاک شده بودند، بی بهره نگذارد.
این سفر خاتمه یافت و من هم چندین بار خواسته ی خودم را مبنی بر در اختیار داشتن بخشی از این تبرکی ها بیان کردم که به علت قوه قوی فراموشی در انسان ها این امر تحقق نیافت.
تا اینجای مطلب من هم یک خاطره تعریف کردم، ولی این یک مقدمه بود. شاید خیلی از شما الآن به من خرده بگیرید که چرا من تکه ای از آن تبرکی ها را برای خودم نگرفتم و شاید هم آرزو می کنید که بخشی از آن ها به دست شما می رسید تا در سجاده نمازتان قرار می دادید! ولی من الآن خدا را شکر می کنم که آن تبرکی ها به دستم نرسید!!! خداوند در عوض آن تبرکی های مادی، تبرکی دیگری به من داد! آنچه در ادامه متن، آن را به شما نیز هدیه می کنم.
چیزی که من و شما برای داشتن آن اصرار داریم، اشیا و اجسام بی روجی اند که توفیق پیدا کردند با ما هم سفر شوند و علت احترام و تقدسی که ما برای آن ها قائلیم، تنها آن است که این اشیا و اجسام در تماس با اماکن پاک و مقدسی قرار گرفتند که به علت جایگاه و خواستگاه افراد آسمانی بودن و وجود داشتن نشانه ای از شاهراه الهی، دوست داشتنی و قابل احترام اند. به همین دلیل است که بعضی از ما حتی برای خاک شلمچه و فکه و طلائیه و... تقدس و احترام قائلیم. برای آنکه این خاک جای پا افرادی آسمانی است که ما آن ها را دوست می داریم و آرزو داریم چون آنان شویم. برای اثبات عاقلانه بودن این احترام و تقدس باید عاشق شوی، یعنی باید عشق را عقلانی بگیری. یعنی باید درک کنی که مجنون برای هر آنچه که از جانب لیلی بیاید و اثر و نشانه ای از او را یاد آوری کند، احترام و تقدس قائل است، آن را می بوید و بر سر و روی خود می کشد.
خوب؛ حالا شاید شما بگوییدکه وقتی من به این حرف ها اعتقاد دارم، چرا تلاش بیشتری برای دراختیار گرفتن تبرکی ها نکردم و یا چرا الآن از آن که آن ها را در اختیار ندارم، خوشحالم؟؟؟!!!
البته من از نداشتن آن ها خوشحال نیستم و الآن هم به دلایل بالا علاقه مند هستم که آن ها را داشته باشم. من از آن جهت خوشحالم که خداوند به من فهماند که اگر من و همسفرانم آن ها را در اختیار نداریم، چیزهای دیگری داریم که بسیاری از آن ها بالاترند و دارای احترام و تقدسی بیشتر از ان اشیای بی جان هستند.
نکته ای که در بالا اشاره شد علت تقدس پیدا کردن آن تبرکی ها بود؛ حضور و تماس در و با اماکن مقدس و پاک. ولی آیا کسی به گذشته این حضور و تماس دقت کرد؟! حضور این تبرکی ها در آن اماکن و در تماس قرار گرفتن آن ها با آن اماکن توسط چه کسی صورت گرفت؟ آیا جز این بود که این تبرکی ها به واسطه حضور من وهمسفرانم در آنجا حضور یافتند و به علت در تماس قرار گرفتن ما با آن اماکن، خودشان نیز در تماس فیزیکی با آن اماکن قرار گرفتند؟
تمام بحث همین است، مایی که برای آن اشیا به دلایل ذکر شده احترام و تقدس قائلیم، فراموش کردیم که آن دلایل در تمامی ما نیز جاریست حتی به صورتی کاملا برتر! ما فراموش کردیم که خودمان نیز در آن اماکن حضور داشتیم و در تماس با آن اماکن بودیم. ما فراموش کردیم که برای خودمان تقدس و احترام قائل شویم. ما فراموش کردیم که خودمان با حضور در آن اماکن و انجام اعمال عمره مفرده، پاک شدیم و زین پس باید خودمان را در پارچه ای تمیز از جنس آسمان قرار می دادیم تا پاکیمان حفظ شود و هر روز خودمان را با گلاب الهی شستشو می دادیم تا مبادا کثافت گناه دوباره ما را آلوده کند.
ما فراموش کردیم که با همین پای خودمان در بقیع قدم گذاشتیم و با دستان خودمان روضة الجنة را لمس کردیم و با همین چشمان خانه خدا را نظاره کردیم. همین زبان بود که در آنجا به ختم قرآن پرداخت و با همین گوش صدای اذان نماز شب را شنیدیم و به سمتش شتافتیم.
بعد از سفر ما با این ها چه کردیم؟ آیا اعضای بدنمان به اندازه آن پارچه و عطر تقدس و احترام نداشتند؟ پارچه و عطری که با اتمام سفر، تماسشان با آسمان قطع شد ولی ما هرلحظه که اراده کنیم می توانیم با آسمان ارتباط بگیریم.
آی همسفرا؛
بعد از سفر ما را چه شد؟ چرا همدیگر را فراموش کردیم؟ چرا از همدیگر فاصله گرفتیم؟ چرا مایی که برای پارچه و عطری که مدتی با آسمان در تماس بود این قدر احترام قائلیم، یادمان رفت برای همدیگر احترام و تقدس قائل شویم؟
ما را چه شد که آن پارچه لیاقت پیدا کرد به کربلا و نجف هم برود ولی ما حتی نتوانستیم برای بار دوم با هم راهی کربلای ایران شویم؟!
آی حج رفتگان، ای همسفران من؛
بیایید آن احترام و تقدسی که برای پارچه سبز تبرکی قائلیم، برای خودمان و برای همدیگر قائل باشیم.
