تبليغاتX
×کمیل نوشت×

×کمیل نوشت×

"می نویسم تا بیابم بر قلم رنگ خدا را"

     کاروان زیارتی فدک نور ساری، به مدیریت حاج آقا کلانتری... آماده باشند چند دقیقه دیگه حرکت!

     این جمله ای بود که بارها در سفر حج که رفته بودیم توسط یکی از هم سفرامون گفته می شد تا اعضای کاروان جمع شن و به اعمال و بازدیدهای گروهی که باید، بپردازیم.

     روز آخر هم این جمله رو شنیدیم، با این تفاوت که این بار باید دیگه می رفتیم فرودگاه. یعنی تموم شده بود، هرکاری کرده بودیم و نکرده بودیم، هرچی جمع کرده بودیم و نکرده بودیم، دیگه تمام شده بود و باید می رفتیم.

     یه تفاوت دیگه هم بود که این بار کاروان های دیگه هم بودند و مشابه این جمله توسط اعضای آن کاروان ها هم گفته می شد. دیگه همه وقتشون تموم شده بود.

 

******************************************************

 

     یه روزی هم اسرافیل می دمه تو صورش و می گه تموم شد! هرچی جمع کردین و نکردین بیارین. اون روز هم همه هستند و به تناسب کاروانی که توش بودیم صدامون می کنن و میگن که تموم شد، بیاین باید برین.

     برا ما هم میگن:

"کاروان زیارتی آخرالزمان، به مدیریت محمد(صلی الله علیه و آله وسلم)..."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 17:28  توسط کمیل  | 

   یه چند سالی میشه  هوس کردم بنویسم. نمی دونم چرا به سرم زد که خاطراتم رو ثبت کنم. همیشه براش چند تا دلیل می آوردم:

1.محاسبه و مراقبه  2.تمرین نوشتن  3.خالی شدن از...  4.ثبت یادها  5. ...

   ولی من شاید برای جدایی از تنهایی می نوشتم. یه چیزایی داشتم که نمی تونستم به کسی بگم، دوست داشتم بنویسم و آیندگان بخونند. برا همین یه سال، اونم نه به طور کامل، خاطراتم رو نوشتم.

   یه مدتی علاقه مند به شعر شدم(البته الان هم هستم)، و شعر های قشنگ رو جمع می کردم. هر دفعه هم که خواستم شعر بگم گند زدم. دیگه بهترینش همین سپیدیه که پایین هست.

   وبلاگ نویسی رو هم از وقتی دانشجو شدم، تو وبلاگ دوره 20 که برای بچه های دبیرستانمون بود، شروع کردم. بعدش چون دانشگاهم رو عوض کردم، بچه های کلاس جدیدم یه وبلاگ داشتن(همکلاسیا) که تو اون هم نوشتم. بعدش یه وبلاگ دیگه ای که هیچ وقت توش ننوشتم و آخرش هم دو نویسنده دیگرش تعطیلش کردند. یکی شد داداش کوچیکه داداش های از جنس بلور یکی دیگه هم شد کات... دوباره .

   تا اینکه این وبلاگ رو طبیب، شب میلاد امام علی(علیه السلام) پارسال بهم هدیه داد و من هم فقط پسوردش رو عوض کردم و هیچ تغییر دیگه ای توش ندادم. از این قالب هم خوشم نمیاد و از اون جهتی که نه بلدم و نه وقتش رو دارم که یاد بگیرم، قرار شد معاشر یه قالب برام طراحی کنه.

   این که چرا الان تصمیم گرفتم بنویسم هم بخاطر اینه که دلم برا خودم تنگ شده، البته اصرار دوستان هم بی تاثیر نبود!

   از این به بعد سعی میکنم بعد از این که در مورد یک مطلب نظرات کافی داده شد، مطلب بعدی رو بگذارم. البته اگر چیزی در چنته داشته باشم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 16:34  توسط کمیل  |