تبليغاتX
×کمیل نوشت×

×کمیل نوشت×

"می نویسم تا بیابم بر قلم رنگ خدا را"

   مرداد ماه امسال توفيق پيدا كردم برای بار دوم مشرف به سرزمين وحی شوم. اما اين بار بسيار متفاوت از قبل. اين بار در لباس دانشجو؛ قشر فرهيخته و متفكر جامعه! و در حاليكه نزديكترين فرد به من در اين سفر همسرم بود و همسفرانم، عزيزانی بودند كه لحظه لحظه حضور در سرزمين نور را برايم دلنشين می كردند؛ برادران و خواهرانم.

   شايد بيشتر افرادی كه بعد از سفر حج می نگارند- علی الخصوص دانشجويان - از خاطرات خود و حال هوای پاك و لطيفی كه در آن سرزمين به آنان دست می دهد و زيبايی های معنوی اين سفر می نويسند. تعدادی نيز كه شايد مثل من هميشه به دنبال مشكلات هستند و به همه چيز نقدی وارد می كنند، از مشكلات و بعضا رفتارهای ناشايستی كه هم ميهنانمان در آن محيط پاك انجام مي دهند، اشاره ای دارند. ولی آنچه شما در اين نوشتار خواهيد خواند، چيزی بسيار متفاوت از اين هاست.

   فكر می كنم بعد از 5-4 روز از حضورمان در شهر النبی(ص)، مدينه منوره می گذشت كه خواهر كوچكترم(البته از باب آنكه از اون يكی خواهرم كوچكترند والا از بنده بزرگترند!) يكی دوتا پارچه سبز و يك عطر به من داد و از من خواست كه در هنگام زيارت در اين اماكن مقدسه، اين پارچه ها و عطر را متبرك كنم. من هم آن ها را گرفتم و در تمامی اماكنی كه پا گذاشتم، اعم از محراب پيامبر،‌باغ بهشتی(روضه)، بقيع مظلوم و... با رعايت موارد امنيتی(اگه بری می فهمی چرا می گم رعايت موارد امنيتی) به تبرك كردن آن ها پرداختم. اين پارچه های سبز و عطر مذكور در معیت من راهی شهر خدا مکه مکرمه شدند. این همسفران بی جان من از اماکن متبرکه مکه؛ کعبه معظمه و پرده خانه خدا، حجر اسماعیل، غار حرا و... نیز تبرک جستند. روز آخر این امانتی ها را به خواهرم تحویل دادم و از او خواستم که من را نیز از این اشیایی که مدتی از این سفر مرا همراهی کرده بودند و به دست من متبرک به غبار این اماکن پاک شده بودند، بی بهره نگذارد.

   این سفر خاتمه یافت و من هم چندین بار خواسته ی خودم را مبنی بر در اختیار داشتن بخشی از این تبرکی ها بیان کردم که به علت قوه قوی فراموشی در انسان ها این امر تحقق نیافت.

   تا اینجای مطلب من هم یک خاطره تعریف کردم، ولی این یک مقدمه بود. شاید خیلی از شما الآن به من خرده بگیرید که چرا من تکه ای از آن تبرکی ها را برای خودم نگرفتم و شاید هم آرزو می کنید که بخشی از آن ها به دست شما می رسید تا در سجاده نمازتان قرار می دادید! ولی من الآن خدا را شکر می کنم که آن تبرکی ها به دستم نرسید!!! خداوند در عوض آن تبرکی های مادی، تبرکی دیگری به من داد! آنچه در ادامه متن، آن را به شما نیز هدیه می کنم.

   چیزی که من و شما برای داشتن آن اصرار داریم، اشیا و اجسام بی روجی اند که توفیق پیدا کردند با ما هم سفر شوند و علت احترام و تقدسی که ما برای آن ها قائلیم، تنها آن است که این اشیا و اجسام در تماس با اماکن پاک و مقدسی قرار گرفتند که به علت جایگاه و خواستگاه افراد آسمانی بودن و وجود داشتن نشانه ای از شاهراه الهی، دوست داشتنی و قابل احترام اند. به همین دلیل است که بعضی از ما حتی برای خاک شلمچه و فکه و طلائیه و... تقدس و احترام قائلیم. برای آنکه این خاک جای پا افرادی آسمانی است که ما آن ها را دوست می داریم و آرزو داریم چون آنان شویم. برای اثبات عاقلانه بودن این احترام و تقدس باید عاشق شوی، یعنی باید عشق را عقلانی بگیری. یعنی باید درک کنی که مجنون برای هر آنچه که از جانب لیلی بیاید و اثر و نشانه ای از او را یاد آوری کند، احترام و تقدس قائل است، آن را می بوید و بر سر و روی خود می کشد.

   خوب؛ حالا شاید شما بگوییدکه وقتی من به این حرف ها اعتقاد دارم، چرا تلاش بیشتری برای دراختیار گرفتن تبرکی ها نکردم و یا چرا الآن از آن که آن ها را در اختیار ندارم، خوشحالم؟؟؟!!!

   البته من از نداشتن آن ها خوشحال نیستم و الآن هم به دلایل بالا علاقه مند هستم که آن ها را داشته باشم. من از آن جهت خوشحالم که خداوند به من فهماند که اگر من و همسفرانم آن ها را در اختیار نداریم، چیزهای دیگری داریم که بسیاری از آن ها بالاترند و دارای احترام و تقدسی بیشتر از ان اشیای بی جان هستند.

   نکته ای که در بالا اشاره شد علت تقدس پیدا کردن آن تبرکی ها بود؛ حضور و تماس در و با اماکن مقدس و پاک. ولی آیا کسی به گذشته این حضور و تماس دقت کرد؟! حضور این تبرکی ها در آن اماکن و در تماس قرار گرفتن آن ها با آن اماکن توسط چه کسی صورت گرفت؟ آیا جز این بود که این تبرکی ها به واسطه حضور من وهمسفرانم در آنجا حضور یافتند و به علت در تماس قرار گرفتن ما با آن اماکن، خودشان نیز در تماس فیزیکی با آن اماکن قرار گرفتند؟

   تمام بحث همین است، مایی که برای آن اشیا به دلایل ذکر شده احترام و تقدس قائلیم، فراموش کردیم که آن دلایل در تمامی ما نیز جاریست حتی به صورتی کاملا برتر! ما فراموش کردیم که خودمان نیز در آن اماکن حضور داشتیم و در تماس با آن اماکن بودیم. ما فراموش کردیم که برای خودمان تقدس و احترام قائل شویم. ما فراموش کردیم که خودمان با حضور در آن اماکن و انجام اعمال عمره مفرده، پاک شدیم و زین پس باید خودمان را در پارچه ای تمیز از جنس آسمان قرار می دادیم تا پاکیمان حفظ شود و هر روز خودمان را با گلاب الهی شستشو می دادیم تا مبادا کثافت گناه دوباره ما را آلوده کند.

   ما فراموش کردیم که با همین پای خودمان در بقیع قدم گذاشتیم و با دستان خودمان روضة الجنة را لمس کردیم و با همین چشمان خانه خدا را نظاره کردیم. همین زبان بود که در آنجا به ختم قرآن پرداخت و با همین گوش صدای اذان نماز شب را شنیدیم و به سمتش شتافتیم.

   بعد از سفر ما با این ها چه کردیم؟ آیا اعضای بدنمان به اندازه آن پارچه و عطر تقدس و احترام نداشتند؟ پارچه و عطری که با اتمام سفر، تماسشان با آسمان قطع شد ولی ما هرلحظه که اراده کنیم می توانیم با آسمان ارتباط بگیریم.

آی همسفرا؛

   بعد از سفر ما را چه شد؟ چرا همدیگر را فراموش کردیم؟ چرا از همدیگر فاصله گرفتیم؟ چرا مایی که برای پارچه و عطری که مدتی با آسمان در تماس بود این قدر احترام قائلیم، یادمان رفت برای همدیگر احترام و تقدس قائل شویم؟

   ما را چه شد که آن پارچه لیاقت پیدا کرد به کربلا و نجف هم برود ولی ما حتی نتوانستیم برای بار دوم با هم راهی کربلای ایران شویم؟!

آی حج رفتگان، ای همسفران من؛

   بیایید آن احترام و تقدسی که برای پارچه سبز تبرکی قائلیم، برای خودمان و برای همدیگر قائل باشیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 11:11  توسط کمیل  | 

 

   در بهاری ترین ماه سال قرار داریم! ماهی که همواره با احساس غرور و با شور و هیجان حاصل از یادآوری حماسه هایی که پدران و مادرانمان به رهبری امام مستضعفان و پناه مظلومان جهان، خمینی کبیر آفریدند سپری می شود.

   آنچه که در این ایام همواره مورد توجه و بررسی قرار می گیرد دستاوردهای حاصل از انقلاب و پیشرفت و توسعه کشور طی دوران پس از انقلاب است. در این خصوص بسیاری از طرح ها و پروژه های عمرانی در این ایام افتتاح شده و دستگاه های دولتی و نهادهای غیر دولتی به بیان فعالیت هایی که پس از انقلاب توسط آنان صورت گرفته، اکثرا به صورت بیان یکسری ارقام و آمار می پردازند. ضمن ارج نهادن به تلاش ها و زحمات این عزیزان در امر اطلاع رسانی علی الخصوص در جهت آگاه سازی نسل جوان به جهت آشنایی با خدمات انقلاب، باید متذکر شد که امری مهم فراموش شده است!!!

۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

   ظهر جمعه در حال خوردن نهار و گوش کردن به اخبار، دیدم که شیمون پرز رییس گستاخ اسراییل در حال جلز و ولز هست و انگار مطلبی داره اون رو می سوزونه! بعد که دوربین صندلی بغلی رو نشون داد دیدم رگ های غیرت یک ترک مرد زده بیرون و با صحبت هاي خودش نه تنها اجلاس داووس بلكه منطقه اي و حتي جهاني رو برهم زده.

   نمي دونم مطلب رو گرفتين يا نه؟!!! بياين برگرديم به دوران جنگ 22 روزه غزه. يادتون هست؟ اين بار ديگه فقط ملت ايران نبود كه در دفاع از مظلوم فرياد مي كشيد. ديگه تنها ما نبوديم كه پرچم مي سوزونديم و مي گفتيم: "مرگ بر اسراييل".

اين بار فشارهاي جهاني بسيار قوت گرفته بود و فريادها برآمده بود.  ديگر حتي حكام عربستان ساكت هم از ترس اعتراضات داخلي خواب آرام ندارند. آيا به نظر شما حسني مبارك رييس جمهور خائن مصر در جايي خارج كشور خود و يا حتي كشور خود مي تواند احساس امنيت كند. ديگر خالد اسلامبولي ها بيدار شده اند. ديگر... .

   و اين همه يعني آنكه ما توانستيم انقلاب خود را صادر كنيم. توانستيم فرياد خود را به تمام ملت ها برسانيم و با نداي امام ما، تمام پابرهنگان جهان برخواستند. فرياد هاي آن روز رجب طيب اردوغان در اجلاس داووس، صداي انقلاب ما بود كه ديگر نه تنها ملت ها بلكه دولت ها را نيز بيدار كرده است.

 ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

   و اين همان چيزي است كه از بيان آن غفلت كرديم. ما انقلابمان را صادر كرديم و ملت ها را بيدار ساختيم، بي آنكه از اين بزرگترين دستاورد انقلاب اسلامي سخني به ميان آورده باشيم. بايد به جوانانمان بگوييم كه اين بيداري حاصل رشادت هاي پدرانشان و اطاعت از فرامين رهبرشان است. بايد به جوانانمان بگوييم كه صدور اهداف انقلاب از آرزوهاي انقلاب كنندگان بوده كه امروز تحقق يافته است.

 ۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

   در ادامه مطلب مي توانيد متن كامل مجادله نخست وزير محترم مردم شريف تركيه، رجب طيب اردوغان را با رييس بي شرم اسراييل شيمون پرز را بخوانيد و به خود بباليد كه اين حاصل انقلاب شماست.

   ضمنا پیشنهاد می کنم دانشجویان تهرانی به منظور قدردانی از این حرکت سفارت ترکیه را گلباران کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 12:21  توسط کمیل  | 

« به نام خدای شهیدان عاشق گم نامان لایق»

     اولاً! یعنی زمانی که برای خوندن این متن میخوای بگذاری،بالکل،به اندازه نصف وقتی که به فکر کردن برای پیدا کردن راهی برای گرفتن حال من می گذاری هم نمیشه؟!

این قدر کم؟ پس شما رو به جون مهتاب هاتون،به جون بهارنارنج هاتون،به جون... متن زیر رو بخونید و خیلی خوشحال هم میشم که نظرتون رو در پایان برام بنویسید.

ساعت10دقیقه بامداد شب 22بهمن 1385بود.دیدم شبکه دو داره یه فیلم سینمایی پخش میکنه.بعد از دیدن اون تقریباً ساعت 1:30بامداد بود که گفتم "نه من"رو بخونم وبعدش بخوابم ولی وقتی این فصل تموم شد دیدم نمی تونم فصل های دیگر رو نخونم. همین طور میخوندم و ورق میزدم. وقتی به خودم اومدم  دیدم ساعت4 صبح است درحالیکه پشت جلد کتاب جلوی روم بود و من مات و مبهوت پایان ماجرا !؟ میخواستم از ته دل گریه کنم!...    

(مابقی در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 10:15  توسط کمیل  | 

     یادم میاد در مقطع دبیرستان در حال تحصیل بودم که مقام معظم رهبری در بیانات خود اشاره به نکاتی می کردند که آن زمان معنای آن را متوجه نمی شدم:

« جنبش نرم افزاری ،تولید علم بومی»

     همیشه برایم سوال بود که این عبارت یعنی چه؟! و این سوال همواره درذهنم می چرخید.  مانند دیگر سوالات این تیپی که برایم ایجاد می شد، برای یافتن پاسخ سراغ کسی نرفتم تا آنکه خودم به عینه آنها را لمس کرده و درکش کنم.

     دوران دبیرستان طی شد؛ من هم مثل خیلی های دیگه وارد دانشگاه شدم و فکر میکردم که دیگر به سرزمین آرزوهایم وارد شده ام و اینجا همان بهشتی است که 12سال تو خواب و رویاهایم دنبالش می گشتم .

     با خودم گفتم حالا که دارم تو این بهشت با کمال آرامش و در نهایت لذت زندگی می کنم،  شاید بتوانم جواب اون سوال هام رو هم پیدا کنم. باز هم طبق معمول از کسی نپرسیدم، چون میدونستم آن خواسته مقام معظم رهبری باید در اینجا عملی شود. گفتم که پس می تونم با پرسه در حوالی این بهشت که باید به مثابه یک کارخانه علم تولید کند، معنای جمله رو متوجه شوم.

     رفتم سر کلاس، کلاسی که دیگر در آن دانش آموز نبودیم تا معلم بگوید وما یاد بگیریم، ما را دانش جو صدا می زدند. ما باید به دنبال علم می دویدیم! وشیوه ی این دویدن رو باید از کسانی یاد می گرفتیم که آنها رو استاد می گفتند .

     استاد مربی آمد و برای آغاز تمرین کتابی معرفی کرد:

«اصول........از دکتر ......دانشگاه ......آمریکا ،ترجمه ی خودم»

و وقتی به تاریخ تالیف کتاب نگاه کردم به صورت جالبی دیدم نوشته سال ......میلادی .(نیازی نیست فکر کنید این چند نقطه کی هست. بر می گردد به همان زمانی که بابا بزرگای من و شما داشتن تو مکتب خانه ها انشا می نوشتند تا از آوان کودکی، خلق و ایجاد و ابداع کردن را بیاموزند.)

     خیلی از اساتیدم خوشم اومد. هیچ مربی ای در همان ابتدای تمرین نمی توانست تا این اندازه دونده رو گرم کرده و برای ادامه ی مسیر آماده اش کند.

     رفته رفته تمرین ها سنگین تر می شد و هر گونه غیبت در سر تمرین ها عواقب جبران ناپذیری رو در پی می داشت! چون نظریات اساتید غربی که سالیان گذشته بیان شده مطرح می گردید و اگر با این نظریات آشنا نمی شدی بدنت آماده دویدن نبود.

     کار به همین منوال ادامه یافت و همچنان همان عبارت بالا توسط تمام افراد بیان می شد و آن را گرامی داشته و برای آن همایش می گرفتند: «جنبش نرم افزاری ،تولید علم بومی». و دانش جویان! محترم نیز در حالی که دائما این عبارت را زمزمه می کردند به دنبال نمره می دویدند تا استاد مربی های عزیز قبولی آنها در تمرین های پیش از مسابقه را تایید کنند .

     به پیشنهاد دو دانشجوی عزیز برای اینکه  تمارین دائما برای دوستان تداعی شود، تصاویر،  اسامی و خلاصه  زندگی  مربیان بزرگ  غربی (البته آن ها تمرین نمی دادند کالا تولید می کردند) و تنی چند از ایرانیانی که اگر چیزی هم تولید کرده باشند تا الان به ما نشان نداده اند را در راهروی دانشکده نصب کردند و با عبارت:

«see management famous men saloon…»

 از تمام دوندگان دعوت کردند تا بدانند چه کسانی سازنده ی تمارین آنها بودند.

     به واسطه این پیشنهاد و تمامی مطالب دیگر بیان شده ی، دانشگاه ما کاملا تبدیل به یک پیست دو غربی شد. این خیلی  خوب بود. دیگر اینجا می شد براحتی تمرین کرد و مطمئن بود که اگر تلاش کنی  یک دونده قوی می شوی.

     خوب حالا اگر بخوایم یه نگاه کلی داشته باشیم در مجموع تو دانشگاه هایمان یک پیست شبیه سازی شده داریم که کاملا غرب را برای ما تداعی می کند و تو دانشجوی ایرانی تلاش می کنی، در این پیست به خوبی تمرین می کنی و وقتی فارغ التحصیل بشی می بینی که خوب؛ ایران اصلا شبیه اون زمین تمرینتان نیست! پس چه می کنیم؟ می رویم به جایی که پیست از روی آن شبیه سازی شده و اگر تلاشت در حد اعلا نباشد باید بروی غاز بچرانی!

     و نتیجه ی دیگر بحث آن می شود که دانشگاه های ما به عنوان سبزترین دانشگاه های جهان و به عنوان بزرگ ترین  حامی محیط زیست معرفی می شوند زیرا که در آن چیزی تولید نمی شود تا مبادا به محیط  اجتماعی مان خدشه ای وارد شود و محیط زیستمان را آلوده کند. و در عین حال در این دانشگاه ها پیست های تمرین دو و میدانی وجود دارد که موجبات سلامتی  را به بار می آورد و ما در آن فقط دویده ایم! ...

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 12:43  توسط کمیل  | 

     ترم دوم سال گذشته، زمزمه هایی بین بچه های مذهبی دانشگاه افتاده بود. نگرانی هایی بوجود آمده بود. گویا چیزی عده ای خاص رو اذیت می کرد. بعضی ها احساس کردند که وضع خیلی خیلی خراب است. شاید هم احساس کردند وضع قرار است خیلی خیلی خراب شود. درد پاک و مقدسی داشتند ولی گویا تحمل درد را نداشتند. می خواستند درد را ریشه کن کنند ولی گویا خود درمانی کردند، یا شاید هم به پزشک حاذقی رجوع نکردند. فقط یک مسکّن برای خودشان تجویز کردند و رضایت بالایی ها را جذب کردند تا داروی خودساخته خود را به دانشگاه تزریق کنند.

****************************************

     به گوشمان رسید که عده ای از دانشجویان مذهبی از تشکل های مختلف، به مسئولین دانشگاه نسبت به وضع حجاب اعتراض کردند و طی پیگیری های متعددی گروهی تشکیل دادند که منجربه اجرای ضربتی طرحی شد به نام"شاخه طوبی".

     هنوز دقیقا متوجه نشدم که نیت از انجام این طرح چه بود که با این عجله و سرعت و به صورت ضربتی انجام شد، به طوریکه بسیاری از تبلیغات این طرح در همان روز انجام برنامه ها یا همان هنگام انجام برنامه نصب شد. بماند که بعضی از آن ها هم دارای اشتباهاتی در درج تاریخ و... بود.

******************************************

     این طرح که مطمئناً برای رضای خداوند پایه ریزی شده بود، چرا با این سرعت صورت گرفت؟ چرای اجرای آن به این ترم مؤکول نشد؟ آیا عزیزانی که این طرح را پیشنهاد کرده بودند، به بررسی میزان موفقیت آن پرداخته بودند؟ یادم میاد وقتی از یکی از خواهران مسئول در این طرح سؤال کردیم که میزان تأثیر گذاری کارتان چقدر بود، گفت:«فوقش یکی دو نفر تغییر کنند». که اون رو هم بعید می دونم. البته جای تعجب نیست، چون آنگونه که شنیدیم بیشتر شرکت کنندگان در این مجموعه برنامه ها، خود از خواهران محجبه ما بودند.

     هنوز این سؤال برایم مطرح است که چطور دوستانی که خط دهندگان و برنامه ریزان آنان متشکل از افراد مجرّب و اکثراً سال آخری بودند و ید طولایی در کار فرهنگی داشتند، راضی شدند برنامه ای با این کیفیت را اجرا کنند؟ چگونه آنان راضی شدند که اینگونه میلیون ها پول بیت المال(طی شنیده ها قریب 10- 8 میلیون و گفته ای دیگر60- 50میلیون تومان) را برای انجام این کار بی نتیجه صرف کنند؟

****************************************

     آیا هنوز وقت آن نرسیده است که برای انجام فعالیت های فرهنگی، بغض و کینه را کنار بگذاریم و با کمی صبر و تأمل و مشورت با افراد صاحب نظر و به نیت رضایت خداوند متعال پا در این عرصه مقدس بگذاریم؟

                                                                       

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 14:23  توسط کمیل  | 

      داشتم با کات...دوباره و داداش کوچیکه(ازجنس بلور) تو خیابون قدم میزدیم که چند کیسه سفید! توجه مون رو جلب کرد؛ چند گونی برنج که در کنج دیوار دانشگاه روی هم چیده شده بود و بین اون ها و دیوار باندازه یک نفر جا بود. کمی که دقتمون بیشتر شد، پرچم ایران و سربند و چفیه ای رو هم که بالا، پایین و روی کیسه ها بود، دیدیم.

     شاید شما هم مثل ما تعجب کردین!!! گونی های سفید برنج پرشده از خاک، چند چفیه، کنج دیوار دانشگاه!!! شاید به همین راحتی نشه ارتباطی بین این چند وسیله پیدا کرد، ولی اگر شما هم مثل ما یه رجوعی به تقویم می کردین، براحتی متوجه ارتباط این  مقولات می شدین. ما در هفته دفاع مقدس قرار داریم. تنها هفته ای در سال که یاد بخشی از تاریخ کشورمون زنده نگهداشته میشه. ۸سال که یک عده جوون رفتن تو سنگرهایی مثل همون که تو بالا توصیفش کردم _البته اونجا رنگ گونی هاشون مثل داخلش خاکی بود نه سفید_ با یه دنیا جنگیدند و نگذاشتن حتی یک وجب از خاک کشورمون بدست حرامیان بیفته و دستشون هم درد نکنه و تموم شد. الان هم ما برای این که این قضایا یادمون نره و به آیندگان بگیم که نامردا اذیتمون کردن و این شد و اون شد، یک هفته رو با چندتا گونی تو کنج دیوار گرامی داشتیم.

     چرا موضع گرفتین؟! حرف بدی زدم. امثال من و شما تو جنگ بدنیا اومدیم و اونایی بزرگمون کردند که این شاهکار رو کشیدند. ولی نسل چهارم و پنجم و... این ها که بوی خاک را استشمام نکرده و در فضای جنگ تنفس نکرده اند، با دیدن این صحنه ها، آیا چیزی جز آنکه در بالا گفتم در ذهنشون تداعی میشه؟ وقتی مدام تو گوششون می خونن که آنها نگذاشتند حتی یک وجب از خاک مملکتتون بدست دشمن بیفته، وقتی میگن آنها برای دفاع از این آب و خاک جنگیدند، دیگر چه جایی برای خدا و اسلام و دین می مونه؟ دیگر چه تعریفی از ایمان و اخلاص و عشق به شهادت تو ذهنشون جای میگیره؟ واقعا جای تامل دارد کسانی که خود در جنگ حضور داشتند و همه چیز را به عینه دیده اند، حاضر به معرفی جنگ بدین شکل هستند. امروزه بسیاری از نهادهای فرهنگی ما دست به اقدامی که در بالا ذکر شد می زنند و هشت سال مقاومت را در یک سنگر خلاصه می کنند. نهادهایی که مسئولان آنها خود از رزمندگان و حماسه سازان این دفاع مقدس بودند. تمام این آفات از آنجا سرچشمه میگیرد که دفاع در برابر دشمن حق را در ۸سال خلاصه کردیم و فکر کردیم که وظیفه ما تمام شده است. این تفکر باید جایگزین شود که:

"آنان که کار حسینی کردند ولی به حسین نپیوستند، باید کاری زینبی کنند والا یزیدی اند."

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 17:33  توسط کمیل  | 

   نمی خواستم به این زودیا که تازه وبلاگ رو راه انداختم مطلب سیاسی بزارم، ولی داشتم خبرهای یه سایت رو بررسی میکردم که یه تیتری توجهم رو جلب کرد:

"اسراییل گردشگاه همجنسگرایان جهان"

   بعد از دیدین این مطلب سریعا یاد صحبت معاون محترم جناب رییس جمهور، آقای رحیم مشایی افتادم که فرموده بودند ما با ملت اسراییل دوست هستیم، بعدش هم یاد موضع گیری ها و برخوردهایی افتادم که توسط عده ای از افراد متحجر و ناآگاه با این سخن صورت گرفت!

****************************************

   من نمی دونم چرا کشور ما این طوریه! چرا همه توی همه کارها دخالت میکنند. جهت اطلاع مخالفان عزیز عرض کنم که آقای مشایی رییس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری هستند، وظیفه ایشون ایجاب میکنه که در راستای پیشبرد وظایف محوله، هرکاری که از دستشون بر میاد انجام بدن و هر سخنی که خواستند بیان دارند. دوباره توجه عزیزان رو به جمله بالا جلب میکنم؛ <اسراییل...! گردشگاه...! همجن...!؟> دیگه ایناش رو چی کار دارید. مهم اینه که مرکز جهانگردیه و خوب مطمئنا بیان دوستی با این ملت! میتونه گامی بلند در جهت افزایش ورود جهانگردان به کشور عزیزمون باشه. فکرش رو بکنین، اگر ما بتونیم با دوستی با اونا، ازشون بخوایم که نصف گردشگراشون رو به ما بدن چی میشه!!!   به نظر من که آقای مشایی به وظیفه شون عمل کردند، دیگه ایشون مسئول این نیستند که ملت ما ملتی مذهبی هستند! دیگه به ایشون ربطی نداره که امام این ملت آنان را غاصب خوانده! این مردک دیگر نباید پاسخگوی اعتقادات این ملت باشد که برای آن سال ها جنگیدند. به ایشان چه ربطی دارد که جوانانی بر زمین افتادند و در خونشان غلطیدند تا امثال این آقا! امروز پشت تریبون، به بیان هر اراجیفی بپردازد و با اطمینان کاملی که نمی دونیم از کجا بدست آورده؟!!! بر گفته خودش پافشاری کنه. به مشایی چه ربطی دارد در دولتی مسئولیت دارد که به نام زنده کردن شعارهای انقلاب این ملت که یکی از اصلی ترین آنها "مرگ بر اسرائیل" است، سرکار آمد.

.............................................................................................................................................

باز نوشت:

     جهت اطلاع خوانندگان محترم وبلاگ، باید به عرض برسانم که این مطلب قبل از سخنان حضرت آقا نوشته شده بود ولی بدلایلی در وبلاگ قرار داده نشد تا اینکه به مناسبت روز قدس در *کمیل نوشت* قرار گرفت.

     ولی الان دیگه همون که حضرت آقا فرمودند.

  

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 17:37  توسط کمیل  | 

     کاروان زیارتی فدک نور ساری، به مدیریت حاج آقا کلانتری... آماده باشند چند دقیقه دیگه حرکت!

     این جمله ای بود که بارها در سفر حج که رفته بودیم توسط یکی از هم سفرامون گفته می شد تا اعضای کاروان جمع شن و به اعمال و بازدیدهای گروهی که باید، بپردازیم.

     روز آخر هم این جمله رو شنیدیم، با این تفاوت که این بار باید دیگه می رفتیم فرودگاه. یعنی تموم شده بود، هرکاری کرده بودیم و نکرده بودیم، هرچی جمع کرده بودیم و نکرده بودیم، دیگه تمام شده بود و باید می رفتیم.

     یه تفاوت دیگه هم بود که این بار کاروان های دیگه هم بودند و مشابه این جمله توسط اعضای آن کاروان ها هم گفته می شد. دیگه همه وقتشون تموم شده بود.

 

******************************************************

 

     یه روزی هم اسرافیل می دمه تو صورش و می گه تموم شد! هرچی جمع کردین و نکردین بیارین. اون روز هم همه هستند و به تناسب کاروانی که توش بودیم صدامون می کنن و میگن که تموم شد، بیاین باید برین.

     برا ما هم میگن:

"کاروان زیارتی آخرالزمان، به مدیریت محمد(صلی الله علیه و آله وسلم)..."

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 17:28  توسط کمیل  | 

   یه چند سالی میشه  هوس کردم بنویسم. نمی دونم چرا به سرم زد که خاطراتم رو ثبت کنم. همیشه براش چند تا دلیل می آوردم:

1.محاسبه و مراقبه  2.تمرین نوشتن  3.خالی شدن از...  4.ثبت یادها  5. ...

   ولی من شاید برای جدایی از تنهایی می نوشتم. یه چیزایی داشتم که نمی تونستم به کسی بگم، دوست داشتم بنویسم و آیندگان بخونند. برا همین یه سال، اونم نه به طور کامل، خاطراتم رو نوشتم.

   یه مدتی علاقه مند به شعر شدم(البته الان هم هستم)، و شعر های قشنگ رو جمع می کردم. هر دفعه هم که خواستم شعر بگم گند زدم. دیگه بهترینش همین سپیدیه که پایین هست.

   وبلاگ نویسی رو هم از وقتی دانشجو شدم، تو وبلاگ دوره 20 که برای بچه های دبیرستانمون بود، شروع کردم. بعدش چون دانشگاهم رو عوض کردم، بچه های کلاس جدیدم یه وبلاگ داشتن(همکلاسیا) که تو اون هم نوشتم. بعدش یه وبلاگ دیگه ای که هیچ وقت توش ننوشتم و آخرش هم دو نویسنده دیگرش تعطیلش کردند. یکی شد داداش کوچیکه داداش های از جنس بلور یکی دیگه هم شد کات... دوباره .

   تا اینکه این وبلاگ رو طبیب، شب میلاد امام علی(علیه السلام) پارسال بهم هدیه داد و من هم فقط پسوردش رو عوض کردم و هیچ تغییر دیگه ای توش ندادم. از این قالب هم خوشم نمیاد و از اون جهتی که نه بلدم و نه وقتش رو دارم که یاد بگیرم، قرار شد معاشر یه قالب برام طراحی کنه.

   این که چرا الان تصمیم گرفتم بنویسم هم بخاطر اینه که دلم برا خودم تنگ شده، البته اصرار دوستان هم بی تاثیر نبود!

   از این به بعد سعی میکنم بعد از این که در مورد یک مطلب نظرات کافی داده شد، مطلب بعدی رو بگذارم. البته اگر چیزی در چنته داشته باشم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 16:34  توسط کمیل  | 

سلام بر کودک 60 ساله! مستدام باد مقاومتت، آتشین باد سنگ در دستانت، آباد باد خانه ویرانت، سلام بر زیتون... *** ننگ بر شیخ 60ساله! سیاه باد نکبتت، لال باد زبان سازش پذیرت، ویران باد کاخ امنت، ننگ بر علف هرز... . *** و به گفته سید می شماریم، شمارش معکوس نابودی خفاش را!... 10، 9، 8، ...
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:45  توسط کمیل  |